تبليغاتX
جنگل بترس از شب آهوها

جنگل بترس از شب آهوها

تقدیم به:

 

چشم انتظاری های آنام(مادرم)

 

شانه های صبور آتام(پدرم)

 

و

 

ابهت و شکوه بی اندازه ی حایات یولداشیم(همسرم)

 

که بهانه های زیستن عاشقانه ی من هستند.

 

مجموعه شعر "شب آهوها" از این شاعر

 

                                      "رباب طاهری" منتشر شد.

 

(نمایشگاه بین المللی کتاب تبریزِ- انتشارات هنر پارینه -نمایندگی فروش

 

 کتابهای "هنر رسانه ی اردی بهشت").

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 مهر1390ساعت 11:7  توسط رباب طاهری  | 


سلام:


مجموعه شعر


              "شب آهوها" از این شاعر


                                 - رباب طاهری-


توسط انتشارات اردی بهشت، در پروژه ی


صدای تازه،با حمایت معاونت فرهنگی وزارت فرهنگ و

 

ارشاد اسلامی منتشر می شود:


+ نوشته شده در  شنبه 29 مرداد1390ساعت 17:30  توسط رباب طاهری  | 

سلام

دوباره آمده ام با سکوتی از گله لبریز.....

***

سوار غربت خود می روم به تاخت از این شهر

درست مثل کسی که همیشه باخت از این شهر

من ، آن همیشه ی بی کس ، در انزوای خودش خرد

کسی که هیچ کسی را  نمی شناخت از این شهر

کسی که بعد تو در وسعت شکسته ی قلبش

برای هیچ کسی خانه ای نساخت از این شهر

و بعد از اینِ جهان می رود به دست کسی که

تمام عمر دلش خون شد و گداخت از این شهر

چقدر خسته ام از روز های مثل هم خویش

دلم گرفته از این عمر یکنواخت ، از این شهر

هنوز از تو و باران چشم های تو خیسم

بیا به وسعت یک مثنوی تو را بنویسم

که هر چقدر اگر هم که خسته باشم از این شهر

نخواست بودن تو دلشکسته باشم از این شهر

اگر چه تاب ندارم که از تو دور بمانم

بخند بلکه  نبودِ تو را صبور بمانم

بخند بلکه نبود تو را بسازم از این پس

به زخم های خودم خویش را نبازم از این پس

مرا بخوان که توان مرا دوباره بسازی

که ذره ذره جهان مرا دوباره بسازی

خیال دارم از این بهت بی صدا بگریزم

از این سکوت دگرگون ولی کجا بگریزم ؟

کسی که در شب این بیشه ها فشرده دلم را

به چشم های تبر گونتان سپرده دلم را

اگر بناست در این جنگل سیاه بمیرم

نخواه مثل درختان بی پناه بمیرم.

                                                  رباب طاهری ـ آذرشهر
+ نوشته شده در  شنبه 15 مرداد1390ساعت 19:6  توسط رباب طاهری  | 

سلام

زیستنم را آغاز کرده ام در سرزمین ترکمن ها ( گنبد کاووس) با انبوهی از خوشبختی در فورانی از غربت

     به خواندن غزلی دعوتید نذر بانوی دو عالم ( حضرت فاطمه زهرا (س))

که برده دست به تقدیرم، زنی که خوشه ی پروین است

زنی که مثل شبی بی تاب، هوای گریه ی سنگین است

زمین به پای تو می افتد، قمر به دور تو می چرخد

که ساجدان تو چندان است، و عاشقان تو چندین است

کمان کشیده مگر باران، برآستانه ی ابرویت؟

به دامنت زده گلها دست، که پرشکوفه و رنگین است

بهشت سهم قدم هایت، بهار سینه ی غم هایت

تو غرق آیه ی زیتونی ، که در تو وسعت والتین است

هوای برگ و برت ای ماه، هلال روشن اسلام است

شعاع چشم تو ای خورشید ، اصول محکم این  دین است

نشان چشم تو را داده است، طلوع خیس جمادی ها

نوشته نام تو را خورشید :...... زنی که خوشه ی پروین است......

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 تیر1390ساعت 18:52  توسط رباب طاهری  | 

سلام.

اعیاد شعبانیه رو تبریک می گم

به امید روزهای روشن در سایه ی ائمه که هر چه داریم از آنهاست.

به خواندن غزلی عاشقانه دعوتید:

     به خواهرزاده ی کوچکم

           محمدرضا

                   هدیه ی تولد یک سالگی اش

تو خنده هات از اردی بهشت لبریز است

بخند نوبر من ، گریه سهم پاییز است

بخند اگرچه دعا می کنم که بو نبری

که گریه های من از حسرت تو یکریز است

مگر تو را بنویسند باستانی ها

 که چشم های تو تاریخ شهر پاریز است

تو از تبار زمین لرزه های تاریخی

و چشم های تو آشفته ای بلا خیز است

گمان کنم که تمام جهانی و حتی

تمام نقش جهان پیش پات ناچیز است

مگر شکفته تر از پسته های کرمانی

که در تو طعم قرابیه های تبریز است...

                                                        رباب طاهری _ آذرشهر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 تیر1390ساعت 20:24  توسط رباب طاهری  | 

سلام.

تمام خویش را در شعر می ریزم با هر بار غزل. وقتی من به پایان برسم غزلهایم شروع خواهند شد.

 نذر بانوی استقامت

آسمان پشت آسمان لرزید ...  ، دشت می رفت کربلا بشود

باد تصمیم داشت بعد از این  ، در تب روسری رها بشود

ابرها در کویر غریدند ، نوبت باد بود و باران بود

آسمان گرچه دوست تر می داشت ، به شبی تشنه مبتلا بشود

سکّه ها سنگ های زردی که ، کوفیان را به امتحان می برد

کاش می شد که زودتر از زود  ،  قصه ی سکّه برملا بشود

تیر، خورشید را حمایل کرد ،  نور، بر شانه ی خدا گل کرد

بال هفتاد و دو کبوتر سرخ  ، رفت تا گنبد طلا بشود

کودکان التهاب نوشیدند ، چشم ها خیره رو به کوهی که ...

نکند نیزه را رها بکنند ، بازوان عمو جدا بشود

شاخه جان داد سیب را در تو ، آیه های عجیب را در تو

دشت ، امّ یجیب را در تو خواند تا هق هق دعا بشود

کوفه با خود غبار را می برد ... ، بازوان سوار را می برد ...

نیزه بر سر انار را می برد ... ، تا شبی سرخ دست و پا بشود

گریه کن ، دشت را بکوب به هم ، گریه کن حجم بغض هایت را

آسمان را به هم بریز از درد ، تا خدا خیس ماجرا بشود

ماه پیشانی بلندش را ، در سکوت فرات خواهد ریخت

 نیزه شق القمر نخواهد کرد ، هرچه تاریخ جابه جا بشود

آه بانوی خیمه های عطش ، در هیاهوی خیمه های عطش

با تو از سمت نور پنجره ای ، رو به تاریک خیمه وا بشود...

                                                                  رباب طاهری - آذرشهر

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 خرداد1390ساعت 10:12  توسط رباب طاهری  | 

به نام خدا                        نذر نور چشم پیامبر

به زیر روسری اش برد گیسوانش را

و شرح داد نفس های نیمه جانش را

غزل مسافر چشمان توست ، بانو جان!

که با هراس گرفته است جامه دانش را

هراس از اینکه مبادا تو دست رد بزنی

سکوت خسته ی ابیات ناتوانش را

سلام ، قُرّهَ  عَیْنِ الرَّسول ، سَیِّدَتی!

.... غزل سه شنبه شبی داد امتحانش را  

تمام شعر من آوارگان دربه در است

که در هوای تو گم کرده آشیانش را

تو از جمادی این بغض خیس  سرزده ای

که تا هنوز جهان می  دهد اذانش را

تو ام شاه شهیدان شدی که دستانش

به سمت عشق بگیرد کبوترانش را 

بخند اَیَّتُهَا الشَّمس ، در محاق مرو

نخواه ابر بپوشاند آسمانش را

چه وصلتی است میان تو و پریشانی

که از هوای تو پرسیده شب ، نشانش را

بقیع غربت شعر مرا حصار کشید

بگو کجا بکشد بغض بی امانش را

*

غزل تمام خودش را به پای چشم تو ریخت

و رو به باد رها کرد گیسوانش را

                                      رباب طاهری_ آذرشهر
+ نوشته شده در  دوشنبه 16 خرداد1390ساعت 23:37  توسط رباب طاهری  | 

سلام

باز دیر رسیدی شاید همیشه باید با قطار دیروز راه بیفتی

غزلی برایتان گذاشته ام تا لحظات بی شعرتان سرشار شود. کاش... سرشار شود.

تنها نشسته ای که خدا باورت کند

تنهایی آتشی است که خاکسترت کند

شاید پس از من آنچه مرا اوج داده است

این شعر های غمزده نام آورت  کند

ترسم نباشم و هوسی بعد سالها

باکوچه های یخ زده همبسترت کند

نگذار از تو دور بمانم تمام عمر

نگذار بی من آینه ای از برت کند

چندیست دلشکسته ای انگار خوب من!

شاید که شعرهای ترم بهترت کند

بعد از من ای شبیه تر از بی کسی به من

شاید خدا شبیه کس دیگرت کند

                 رباب طاهری-آذرشهر              

+ نوشته شده در  شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 18:30  توسط رباب طاهری  | 

سلام

به خواندن غزلی داغدار  دعوتید:

... هرگز خدا سفید نمی پوشد...

ای سبز ،  در هراس کویری تلخ ،  جنگل به دست و پای تو می پیچد

تاریخ پیچکی است که آهسته ، تا اوج شانه های تو می پیچد

بانو که کوه را به تو بخشیدند ، وقتی شکوه را به تو بخشیدند

هم صخره انعکاس صدا در توست ،  هم کوه در صدای تو می پیچد

در خود مرور می کنی آهسته ، هر شب مدینه های معطّر را

ای عطر یاس در شب گیسویت ، در شهر ما هوای تو می پیچد

خم می کند تمام تنت را  زخم ، از قامت تو ماه خبر دارد

این زخم ها چگونه نمی ترسند ، وقتی که " ربّنای " تو می پیچد

حالا که چشم های تو روشن نیست ، دیگر خدا سفید نمی پوشد...

بانو نگاه کن تب باران را، درآ سمان عزای  تو می پیچد

اینجا بقیع نیست ولی هر شب ، عطر تو در حوالی ما جاریست

حتی میان تیرگی این شهر ، هر شب صدای پای تو می پیچد...

                                                 رباب طاهری - آذرشهر
+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 اردیبهشت1390ساعت 19:11  توسط رباب طاهری  | 

سلام

با غزلی به روز می شوم در این روز های غمگین و دردناک...

برای شب شهادت حضرت فاطمه (س)

هوای شهر تو یلدایی است ،  و پر کشیده پرستویت

شب سیاه و بلندی را ، گره زدند به گیسویت

از آسمان دلت ، بانو ،  هوای گریه نمی کوچد

ببخش ، مادر خوبی ها !  ،  اگر عزا شده هر سویت

نمی رسد به تو چشمانم  ، بقیع غربت ممنوعی است

بخواه پر بکشم از خویش ، و سر برآورم از کویت

صفای چشم تو روشن نیست ،  و مروه یخ زده در چشمم

چرا سکوت ؟ . . .  بگو ، بانو ! ، کجاست سمت هیاهویت

خمیده قامت ماه از زخم ،  شب قیام و قعود ت را

و خاک ابهت تاریخ است ، که سجده کرده به زانویت

به خلوت تو می اندیشم ، که غرق عطر شکفتن بود

تو آبروی گل سرخی ،  و عطر یاس به گیسویت

*

بلا ل ـ خسته ـ اذان سر داد ،  مدینه بی تو هراسان شد

و پا گرفت پریشانی ،  از آیه آیه ی پهلویت . . .

                                                                        رباب طاهری ـ آذرشهر

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 فروردین1390ساعت 16:51  توسط رباب طاهری  |