سلام
دوباره آمده ام با سکوتی از گله لبریز.....
***
سوار غربت خود می روم به تاخت از این شهر
درست مثل کسی که همیشه باخت از این شهر
من ، آن همیشه ی بی کس ، در انزوای خودش خرد
کسی که هیچ کسی را نمی شناخت از این شهر
کسی که بعد تو در وسعت شکسته ی قلبش
برای هیچ کسی خانه ای نساخت از این شهر
و بعد از اینِ جهان می رود به دست کسی که
تمام عمر دلش خون شد و گداخت از این شهر
چقدر خسته ام از روز های مثل هم خویش
دلم گرفته از این عمر یکنواخت ، از این شهر
هنوز از تو و باران چشم های تو خیسم
بیا به وسعت یک مثنوی تو را بنویسم
که هر چقدر اگر هم که خسته باشم از این شهر
نخواست بودن تو دلشکسته باشم از این شهر
اگر چه تاب ندارم که از تو دور بمانم
بخند بلکه نبودِ تو را صبور بمانم
بخند بلکه نبود تو را بسازم از این پس
به زخم های خودم خویش را نبازم از این پس
مرا بخوان که توان مرا دوباره بسازی
که ذره ذره جهان مرا دوباره بسازی
خیال دارم از این بهت بی صدا بگریزم
از این سکوت دگرگون ولی کجا بگریزم ؟
کسی که در شب این بیشه ها فشرده دلم را
به چشم های تبر گونتان سپرده دلم را
اگر بناست در این جنگل سیاه بمیرم
نخواه مثل درختان بی پناه بمیرم.
رباب طاهری ـ آذرشهر